**
****
*******
به سراغ من اگر مي آييد،
پشت هيچستانم.
پشت هيچستان جايي است.
پشت هيچستان رگ هاي هوا، پر قاصدهايي است
كه خبر مي آرند، از گل واشده دور ترين بوته خاك.
روي شن ها هم، نقش هاي سم اسبان سواران ظريفي
است كه صبح
به سر تپه معراج شقايق رفتند.
پشت هيچستان، چتر خواهش باز است:
تا نسيم عطشي در بن برگي بدود،
زنگ باران به صدا مي آيد.
آدم اينجا تنهاست
و در اين تنهايي، سايه ناروني تا ابديت جاري است.
***
به سراغ من اگر مي آييد،
نرم و آهسته بياييد، مبادا كه ترك بر دارد
چيني نازك تنهايي من.
******
****
**
+ نوشته شده در جمعه دهم آذر 1385ساعت 0:3 قبل از ظهر  توسط رویای بی پایان
|
صدای بارون از بیرون پنجره غوغا کرده بود اما صدای گریه ی من از بارونم بلند تر بود نمیدونم چرا ولی تو آسمون ابری با اون بارون شدیدی که دلمو داشت از جا میکند و تنها همیار و همدمم همین بارون بود.
چطور ممکنه اون ستاره تو آسمون منو نظاره کنه چطور ممکنه تو آسمون ابری یه ستاره تک و تنها مثل من باشه میدونم چی فکر میکرد نگاهشو از تو چشمام بر نمیداشت چشمام خیره بود بهش اما نورش زیاد بود چشمامو بستم یه احساس عجیبی داشتم چشمامو بستم و دیدم هوا صاف و صاف اما اون ستاره هنوز همون جاست خیلی قشنگ بود.
با تمام وجود فریاد زدم بیا ستاره بیا تنهام نزار آخرین امیدم تویی نرو به ستاره نگاه کردم دیدم بزرگتر از قبل شده شایدم نه به من نزدیک شده بود دستموبه سوی آسمون گرفتم رو دو زانو نشستمو گریه کردم دوباره بارون شروع به ریزش کرد مثل اینکه به واسطه ی وجود ستاره به همراه گریه ی من آسمونم گریش میگرفت اما نه شاید آخرین همدمم داشت گریه میکرد اون تنها کسی بود که تو این دلشکستگی هام منو رها نکرد .
همینجور داشتم گریه میکردم که به خودم اومدمو دیدم زمین سبز سرخ شده رنگ خون که نور ستاره اونو خوشکل تر کرده بود با خودم گفتم ای کاش اشکام این رنگی بود تابهتر بتونم عشق شکسته شدمو حس کنم باز گریه کردمو گریه کردم دستامورو چشمام گذاشتم تا بیشتر از این ستاره رو غمگین نکنم دستامو که برداشتم دیدم دستام سرخ شده فهمیدم که با اشک خونینم و یا با دل خونینم زمین رو به این روز در آوردم.
گفتم ای ستاره بیا رو زمین میخوام باهات درد دل کنم میخوام بهت بگم دوستت دارم تنها امید و آخرین همدمم تویی ترو خدا منو تنها نزار من به تو نیازدارم بیا بیا تا با کمک تو اجزای جداشده ی قلبمو به هم وصل کنیم و من با تو یک زندگی دوباره رو شروع کنم اماستاره ازم دورتر شد دورودور دادزدم نه !نرو !باشه تو از اون دور هم که باشی بازم همدمم هستی از اون دور دورا هم که باشی دوستت دارمو باهات دردودل میکنم فقط نگاهتو ازم نگیر از اون روز تا حالا هر وقت دلم برات تنگ میشه اون ستاره نور نقره ای رنگشو بیشتر میکنه و بارون با من ساز غمگینی رو میزنه از اون روز بعد از اینکه تنهام گذاشتی بارون و ستاره منو تنها نمیزارن حالا دو دوست خوب دارم که با صداقت و پاک و خالصن که عشقمو درک میکنن ستاره با نورش همیشه قلبمو به آینده روشن میکه شاید برگردی و دیگه تنها نباشم من از جنس ستاره نیستم از جنس بارون نیسم ولی مثل ستاره و بارون تنهام و تنهاییمونو با هم پر میکنیم و بواسطه ی وجود تو وازه ای بنام تنهایی باقی نمیمونه تا ابد آسمون صاف تک ستاره و بارون با من هستن دیگه تنها نیستم اما فقط تو رو در کنار این محبت خالص کم دارم منو تو از جنس خاکیم و تنهای هم میزاریم اما منو ستاره از دو جنس مخالفیمو تا ابد در کنار شادی و غم هم هستیم پس چرا با هم نباشیم؟چرا همرنگ نباشیم؟
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت 1:35 قبل از ظهر  توسط رویای بی پایان
|
سلام بهار
با سلام میکنم آغاز
با این دل تنگم
مهربانی که بی من
خیال رفتن داری
روزگارت خوش
دلت سبزباشد
حال و روزت خوب است؟
ابر دلت با ماه آشتی کرد؟
به ستاره نگاهت سلام برسان
پرستو از سفر برگشت؟
شنیدم عشق بازهم بیمار است
چشمهای احساس نمدار است
لحظات خاطرات تنهای تنها است
راستی مرغ عشق میگفت
مدتیست که بی وفایی در خانه ات مهمان است
گفته اند شب و روز با او سر گرمی
با خود گفتم شاید خبر دروغ است
تا که ناگه یکروز بارانی
زیر قطرات اشکهایم
مرغ عشق آمد با تمسخر گفت
بی وفایی در خانه ات مانده است
ناگهان بغضم به حرف آمد
مرغ عشق از ناله ام لرزید
بگذریم از این حکایتها
قصه تنهایی من هم
که بی پایان و طولانیست
راستی........
یک زمان اگر خواستی
از دلم با خبر باشی
هرکجا آینه ای دیدی ترک خورده
حال و روزم را بپرس از او
خوب میداند...لحظه هایم بی تاب است
نامه ام رو به پایان است
مهربان من..................................
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 1:0 قبل از ظهر  توسط رویای بی پایان
|
وقتی تنها میشی، وقتی دلت میگیره
وقتی همه ی غصه های عالم رو دلت می شینه،
وقتی از همه چی خسته می شی، وقتی از زندگی نا امید می شی،
وقتی دوست داری فقط اشک بریزی،
وقتی دیگه دوست نداری نفس بکشی.... یاد کسی می افتی که تموم زندگیته؟
!
آره میدونم. اگه تموم زندگیت همه جا گیرهو همیشه کنارت باشه،
دیگه هیچ غمی نداری
...!
وقتی تنها می شی،
وقتی دلت گرفته، وقتی از همه ی عالم و آدم خسته شدی،
وقتی دیگه اندازه ی سر سوزن هم به زندگی امید نداری،
یاد خودش می افتی...که ای کاش کنارم بود تا به خاطر وجود اون همه چیز رو فراموش کنی... وقتی دوست داری
فقط گریه کنی، یاد تکیه گاه امنش می افتی
تا سرت رو می ذاشتی رو شونه هاش و اشک می ریختی تا بالاخره آروم بشی
...
وقتی دیگه دوست نداری نفس بکشی، یاد قلبت می افتی که فقط به خاطر
وجود اونه که هنوز ایست نکرده
!!!
اما اگه کنارت هم نباشه با یادش آروم می گیری
...
خسته ام
چشم هايم خسته است
ذهنم پر تشويش
قلبم پر درد
گوش هايم ديگر طاقت هيچ هياهويي ندارند
لحظه هاي بي رحم پي درپي هم مي گذرند
انتظاري تلخ
نه
انتظار شيرين است
چون پس از پايانش لحظه ي ديدار است
وقتي که صداي نفست در گوش من طنين انداز است
انتظارم ديگر رو به پايان است
با بودن تو
ذهنم پر از آرامش
قلبم مملو از عشق
چشم هايم پر شور
اما
لحظه هاي بي رحم تند و تند از پي هم مي گذرند
وصداي نفست را از من باز پس مي گيرند
باز هم
قلبم پر درد
ذهنم پر تشويش
چشم،
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 0:39 قبل از ظهر  توسط رویای بی پایان
|
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 1:55 قبل از ظهر  توسط رویای بی پایان
|
تو دلم یه دنیا حرفه فرصت گفتن نمیشه
نمیشه فصلی بیاد بهار عمر من بشه
نمیشه خوش بود و خندید وقتی خوشبختی کمه
وقتی رنگ زندگیت همیشه رنگ ماتمه
همیشه به فکر رویایه یه روز بهترم
اما روز به روز و هر روز بدترش میاد سرم
روزگار که من دسته فراموشی داده
واسه شمع دل من خاموشی داده
سر سازش نداره حرف فقط حرف اونه
آدمی بیدا نمیشه که قلبشو نسوزونه
نمیشه کنار نمیاد راه نمیاد با کسی
لحظه ای صبر نداره به گردش هم نمیرسی
زندگی زندونه هو اسیر و دربندش منم
همه زندونین و کسی نمیاد کمکم
نمیذاره لحظه ای غصه بره از تو سینه
میگه هر جا که بری همینه
میگه بود و نبود تو باهم نمیکنه
حتی یه ثانیه رو برا تو کم نمیکنه
یه عمری میجنگی که آخرش نشی هلاک
اما میره جات میذاره میون خشت و سنگ و خاک
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 1:30 قبل از ظهر  توسط رویای بی پایان
|

نگا ههاي بي صدا
نگاه هاي دزدكي
تو رو دوباره ديدن و
علاقه اي يواشكي
حس عجيبي تو دلم
شبيه دل سپردگي
يه رنگ تازه تر زده
رو ديواراي زندگي
شبا ميون روياهام
از مرز چشمات ميگذرم
روزا صدا تو با خودم
به هر جا ميرم ميبرم
انديشه ي شعراي تو
عادت هر روزه شده
قلبم شبيه كاغذي
كه داره ميسوزه شده
شايد نفهمي اما من
وقتي چشاتو مي بينم
از رو زمين جدا ميشم
رو سطح ابرا ميشينم
از اون بالا داد ميزنم
دلم برات تنگ شده
با بودنت غماي من
يه خورده كم رنگ شده
دزديده ديدن ها رو من
يه روز به پايان ميارم
اگه نياي خودم ميام
ميام ميگم دوست دارم
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 4:51 بعد از ظهر  توسط رویای بی پایان
|

بگو درد دلت را به من٬ که سکوت شبانه مرا دیوانه کرده
بگو درد دلت را به من٬ که آسمان بی ستاره مرا دلتنگ کرده
بگو درد دلت را به من٬ که شبهای بی مهتاب مرا دیوانه کرده
بگو درد دلت را به من٬ که غروب آتشین مرا دل گیر کرده
بگو درد دلت را به من٬ که آواز قناری مرا عاشق کرده.........
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 8:15 بعد از ظهر  توسط رویای بی پایان
|

هیچ وقت سر در گم عشق نباش که عشق کجاست
و کجا چطوری باید دنبالش بگردی چون تو خودت عشقی
عشقی سرشار از عطوفت. و اینو بدون که اونیکه به خود
عشق میورزد نخستین گام را به سوی عشق حقیقی
بر داشته است اگر خود را عمیقا دوست بداری وبه کانون
وجود خودت سفر کنی آماده خواهی شد تا ژرفتر دوست بداری
چون آنکو که نمیشناسدنمیتواند به تمامی عشق بورزد........
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت 1:31 قبل از ظهر  توسط رویای بی پایان
|
زمان بارش باران
دلم از غربت خورشيد ميگيرد
و روز افتابي هم
دلم در انتظار ابري سرد و بارانزاست
خدايا من به دنبال چه ميگردم ؟
نميدانم ....
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 2:8 قبل از ظهر  توسط رویای بی پایان
|
وقتی میای صدای پات از همه جادهها میاد
انگار من از یه شهر دور که از همه دنیا میاد
تا وقتی که در وا میشه لحظه ی دیدن میرسه
هر چی که جاددست رو زمین به سینه ی من میرسه آه
ای که تویی همه کسم بی تو میگیره نفسم
اگه تو رو داشته باشم به هر چی میخوام میرسم
وقتی تو نیستی قلبمو واسه کی تکرار بکنم
دسته کبوتر های عشق واسه کی دونه میپاشه
مگه تنه من میتونه بدون تو زنده باشه
ای که تویی همه کسم بی تو میگیره نفسم
اگه تو رو داشته باشم به هر چی مخوام میرسم
عزیزترین سوغاتی قبار پیراهن تو
عمر دوباره ی منه دیدن و رویدن تو
نه من تو رو واسه خدا نه از سر هوس میخوام
عمر دوباره ی منی تو رو واسه نفس میخوام
ای که تویی همه کسم بی تو میگیره نفسم
اگه تو رو داشته باشم به هر چی مخوام میرسم
( زنده یاد هایده )
+ نوشته شده در سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 1:20 قبل از ظهر  توسط رویای بی پایان
|
کاش میشد اشک را تهدید کرد . مدتی لبخند را تمدید کرد
کاش میشد میون لحظه ها لحظه دیدار را نزدیک کرد.
زندگی زیباست نه در رویا بوسه زیباست نه برای هوس . پرنده زیباست نه برای قفس.
تو رو دوست دارم تا آخرین نفس ...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 1:55 قبل از ظهر  توسط رویای بی پایان
|